نمی خوام بمیرم ...نه نمی خوام ..امروز باید برم دکتر ...ممکنه که بگه می میرم ؟؟؟؟می ترسم؟؟؟اصلا نمی دونم چه احساسی دارم ...فقط قیافه مامان می یاد جلوی چشمم وقتی که داشت می گفت تو جونم رو بخواه تو بگو من قلب می خوام من کلیه می خوام می گم مال منو بگیر ...نه نمی خوام بمیرم نمی خوام قبل از مادرم بمیرم اون نمی تونه تحمل کنه باید بعد از اون بمیرم

۱۳٩٠/٩/۱٦ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()
تگ ها:

روز هایی که می گذرد روزهای عجیبی است مثل رو زهای ان دوست در پارک کوچکی در پاریس ....من هم مثل تو در خیالم من هم مثل تو نمی دانم کدام خیال است و کدام واقعیت شاید یک شب من هم حقیقت خود را بیابم حقیقتی که یا رهایی می بخشد و یا ...حقیقت هر چه که باشم می پذیرم

باران که می بارد دلتنگ می شوم

راه می افتم بعض می کنم به قدر قطره های باران

اسمان ارام می گیرد..من  می بارم و اسمان خاموش می شود

۱۳٩٠/۸/٤ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()
تگ ها:

یکی بود یکی نبود یه بیژن خانی بود که وقتی به سن تکلیف رسید بابا ش بهش گفت پسرم برو که باید دینت رو کامل کنی بیژن خان سوار اسب سفیدش شد که بره و اقدامات مقتضی رو به عمل بیاورد رفت و رفت تا رسید در خونه منیژه خانوم البته هزاران دختر بهتر از منیژه خانوم هم بودن مثل صغری خانوم و کبری خانوم ولی بخاطر احترام به ریش سفید فردوسی بیژن رفت خونه اونا شب بود خواست کمند بندازه که بابای منیژه اومد دم دیوار و گفت پسرم بیا این ریش منو بگیر و بیا بالا بیژن بهش بر خورد و گفت نه بابا جان شما برو کنار اصلا ول کن این وحشی بازیا رو ما دیگه متمدن شدیم من زنگ می زنم تو در رو وا کن خلاصه بیژن زنگ زد و داداش کوچیکه منیژه در رو وا کرد بیژن خان بعد از خوردن دو تا چایی قند پهلو دلیل امدنش رو به خونه منیژه اعلام کرد بابای منیژه که اول خیلی رو بیژن حساب وا کرده بود یه کم تو ذوقش خورد ولی باز هم به جنبه خوب قضیه که همانا خلاصی از دست دخترش بود فکر کرد و با خوشحالی دستی به سیبلهاش کشید و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به بیژن انداخت و گفت

به به به به به شما جون عاقل                                              با گرزو کلاه و دمبل و بل

با شیر و بها و و مهریه ما                                             می ریم به جنگ هر چی کافر

این دختر ما خیلی نجیبه                                                    اندازه گاو مشتی باقر

ماه و فلک و هر چی در اونه                                           یکبار ندیده روی او کی ؟؟؟

بیژن پسر عزیز من شو                                                  تا باز شود بخت تو ای دل

بیژن با خوشحالی گفت اگر اجازه می دید ما با هم یه گپ کوتاه داشته باشیم تا ببینیم با هم تفاهم داریم یا خیر که با حضور برادر کوچیکه منیژه خانوم یه وقت 5 دقیقه ای بهشون داده شد ود ر ان وقت 5 دقیقه ای بیژن جان که بجز عینک و دماغ منیژه چیزی ندید فهمید که تفاهم دارد خلاصه طی یک عروسی همگانی که از تلوزیون هم پخش شد بیژن و منیژه رفتن سر خونه و زندگیشون و الان که بالغ بر یک سال از این ازدواج فرخنده می گذرد هزاران نسخه تلوزیونی و سیمایی از این ازدواج ساخته شده و جایزه اسکار کمترین جایزه ای است که به ان داده شده در عرصه ادبیات هم نوبل ادبیات به این داستان سرا سر معنی داده شده پس ای بزرگان ادب فارسی ویرایش داستان خود را به ما بسپارید

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

پی نوشت :هم اکنون بیژن و پدر منیژه مفقود الاثر می باشند که حدس نگارنده چشم زخم دشمنان به این زندگی می بوده باشد

۱۳٩٠/٦/۱٤ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()
تگ ها:

در دشت های اساطیری

بودا می خندد

زرتشت می گرید

بودا به غم های روزگار

زرتشت به شادی های گذار

و در این میان لک لک سپید

بر کرانه رود پایی میان اب و پایی بر سنگ

بر گستره افق خیره مانده است

با صدای قهقه بوداو مویه زرتشت

۱۳٩٠/۳/٩ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()
تگ ها:

محکم خورد زمین از جا بلند شد و به طرف دستشویی رفت توی اینه فقط تصویر کاشی ها دیده می شد

۱۳٩٠/۳/٢ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()
تگ ها:

http://s1.picofile.com/file/6653582492/leo_ferre.flv.html

موهای نقره فام که بر شانه ات ریخته

و نگاهی تاریک

لبهایی سفید

و صدایی که مرا با خود همراه می کند بی انکه معنای واژه ها رابدانم

اما ان چشم ها مرا با خود می برد و ان اوا قلبم را در بر می گیرد

چین های ریز در کنار چشم و یکی در کنار لب

من دوستش دارم

انگاه که از سالهای از دست رفته اش می خواند

از کسانی که دوستشان می داشت

و از احساس لرزش دست مرگ بر شانه های فر و فتاده ....

ترانه ای  برای  گذر زمان

۱۳٩٠/٢/۳۱ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()
تگ ها:

سالهاپیش سالهای دور قلب کوچکم را دفن کردم زیر خروارها خاک

با یک ندیشه :بی تو بهتر است

سنگی بر فراز گور نهادم و فاتحه ای نثارش کردم و سوگند ها یاد کردم که مکانش را در باغ مقدس فراموش کنم بگذارم علفهای هرز گورش را بپوشاند و با خاک یکی شود

قلب اواز می خواند اوایش در باد می پیچید

بویش در هوا بود

و چشم گاه بر گور او می افتاد

گوش و چشم و بینی را با خاک پر کردم

روحم به عادت دیرین یاد او می کرد ..روحم را فروختم

سینه با یادش بالا و پایین می رفت

سینه ام را شکافتم و خونم را بر زمین ریختم

من اینک مرده ام پوسیده ام و علفهای هرز پیکرم را پوشانده و قلبم بار دیگر جوانه زده ....

۱۳٩٠/٢/۳۱ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()
تگ ها:

صحنه 1

گور کوچکی که پر است از گلهای سفید کودکی با لباس سپید بر گور نشسته و اوازی را بدون کلام زمزمه می کن

صحنه 2

باران می بارد بر فراز گور زنی نشسته و همان اواز را زمزمه می کند و با گلهای سفید گور را می پوشاند

کودک به صحنه وارد می شود و زن را می نگرد و هم اواز با او اواز می خواند زمزمه به لالایی کودکانه بلند می شود اوج می گیرد کودک به زن می نگرد و لبخند می زند صدای زن با هق هق گریه در هم می امیزد و سرش را بر گور می نهد کودک به ارامی دستش را بر سرش می گذارد و به اواز خواندن ادامه می دهد صحنه در تاریکی فرو می رود

۱۳٩٠/٢/٢٥ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()
تگ ها: