مریم
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ مریم
آرشیو وبلاگ
      روز نوشت ()
  نویسنده: مریم - ۱۳٩٦/٢/٤

قراره جام عوض شه به امید خدا 

  نظرات ()
  نویسنده: مریم - ۱۳٩٦/۱/۳٠

در ذهنم دائما سناریو می نویسم و از تجسم لحظه لحظه اش لذت می برم لذت انتقام در زیر پوستم می خزه و منو غرق لذت می کنه لذت انتقام 

ولی اینکار رو نمی کنم می دونم که نمی کنم 

امروز اینو خوندم خوشم اومد 

ارام باش 

توکل کن 

تفکر کن 

و استین ها را بالا بزن 

خواهی دید که خداوند زودتر دست به کار شده است 

-حضرت علی -

  نظرات ()
تجاوز به روح نویسنده: مریم - ۱۳٩٦/۱/٢۸

این روزها زیاد فکر می کنم تجاوز فقط به جسم ادم ها نیست به روح و روان شون هم می شه تجاوز کرد من این روزها حس می کنم روح و روانم مورد تجاوز قرار گرفته و من خسته و زخم خورده ام 

در محیط کار با وجود سابقه 14 ساله کاری و شناخت از همکاران فکر می کردم به قدر کافی مراقب خودم هستم و دیگه کسی نمی تونه اذیتم کنه و فکر می کردم رئیسم مثل برادر می مونه و می تونم بهش تکیه کنم البته فقط کاری ولی باز هم زندگی به من اموخت که تو همیشه می تونی اشتباه کنی بله من خسته ام خسته از اس ام اس های رئیسم و خسته از اینکه وقتی من تمام اینها رو تعریف کردم و گفتم من باید حدودم رعایت بشه بر خلاف تصورم که عذر خواهی بود مورد اتهام هم قرار گرفتم که من زن و بچه دارم مگه من هرزه ام خوب تو هرزه نیستی پس اس ام اس قبل عید که واژه دوسستون دارم خانوم ... اینجا چی می گه 

من خسته ام اعصابم بهم ریخته است وقتی یاد خاطراتی که در اون به جسمم اشاره شد و من هر بار سکوت کردم و گذشتم با این فکر که منظوری نداره 

نه نمی شه دیگه نمی شه 

  نظرات ()
  نویسنده: مریم - ۱۳٩٥/۱٠/٢٥

امروز صبح حسابی گیج ومنگ شده بودم دیر از خواب پاشدم با عجله حاضر شدم و وقت بیرون اومدن از خونه دیدم کارت ورود و خروج تو جیب کاپشنم نیست دیروز مطمئن بودم که گذاشتم تو جیبم اطمینان صددرصد داشتم ولی نبود همه خونه رو دیوانه وار گشتم دیرم شده بود و با دوستم قرار داشتم اونم زنگ زد گفتم برو کارتم نیست ناامید روی مبل نشستم و دیدم کارت روی مبله نگو کاپشن رو گذاشتم رو پشتی مبل از جیبش افتاده رو مبل خلاصه دیرم شد 

  نظرات ()
  نویسنده: مریم - ۱۳٩٥/۱٠/٢۳

تمتم جلسات روانشناشی من با دکتر اخرش می رسه به بابا همه چیز تهش بر می گرده به بابا انگار هرچی می خوام خاطراتش رو فراموش کنم بیشتر تو لایه های عمیق جانم زنده می شه و منو رنج می ده انگار همه چیز بر می گرده به عقب هر حرکت من هر عقده من هر زخم پنهان شده روحم 

همیشه در تلاشم  فراموشش کنم دکتر بیشعور اخر جلسه ملتمسانه خواستم بهم بگه من دختر خوبی براش بودم و تمام این فکرا زایده افکار بیمارمه و دکتر بیشعور برگشت گفت من قضاوت نمی کنم پس نفهم لااقل برای اروم شدن دلم به دروغ می گفتی تو هم یه ادم معمولی هستی و به حد خودت خوب بودی نه بیشتر و نه کمتر دخترم خودت رو ناراحت نکن 

یه جا خونده بودم  خطاب به پدر و مادرا نوشته بود برای بچتون از نا کامی ها و بدبختی های دوران بچگی و ...تون تعریف نکنین اینکار مثل تجاوز به روح و روان کودکه بعد بچه وقتی بزرگ می شه همش درصدد اون دوران رو برای شما جبران کنه و چون نمی تونه خمیشه خودش رو مقصر می دونه

خلاصه روان شناسا خیلی بیشعورتر از اونی هستن که بنظر می یاد 

  نظرات ()
  نویسنده: مریم - ۱۳٩٥/۱٠/٢٢

یاد بازدید از رم وواتیکان بخیر وقتی هواپیما از ژنو بلند شد به مقصد ونیز من با چشمهای پر اشک زیر لب گفتم با عشق و امید و اعتماد خودم رو به تو می سپارم از ونیز سیر نشدم چشمام گرسنه موند اما وقتی از واتیکان دیدن کردم وقتی به تابلو هایی که یک عمر راجع بشون خونده بودم برخوردم از شدت بغض نمی تونستم حرف بزنم شادی این دیدار از حد بدنم فراتر می رفت کلیسای سن پیر با اون عظمت و میدان سن پیر وای خدایا یعنی واقعیه مردان وزنانی که با ایمان تمام زانو زده و دعا می کردن کشیشها وراهبه هایی که در لباس های روحانیت فضا رو برام مثل یک فیلم جلوه می دادن ومجسمه های عظیم که بنظر نمی اومد کار دست انسان نیست مجسمه هایی که راجع به سازندگانش در مستند های مختلف تلوزیونی دیده بودم این عجیب ترین دیدار من بود دیدار با یک شهر در قلب شهری دیگر و رم یک شهر ادم رو می تونه عاشق خودش کنه قبلا پاریس این کار رو کرده بود و حالا رم 

من هم عاشق شدم 

  نظرات ()
ماهی نویسنده: مریم - ۱۳٩٥/۱٠/۱٥

تمام عمرم همش خودم رو به خریت زدم به خنگی به قولی اونقدر ادای خنگا رو در اوردم که خودم هم باورم شده 

دو تا ماهی داشتیم که هر دوشون خودکشی کردن قرمز و خوشگل از عید با هزار سلام وصلوات نگهشون داشتیم نصف شب هر دوشون پریدن از تنگ بیرون و تا صبح رو کابینت خشک شدن 

قضیه بنظر خیلی شاعرانه می یاد و اگر برای حیوانها شعور قائل بشم می گم کارشون از قصد بود از تنگ خسته بودن ولی واقعا علتش چی بود رفته بودیم پاریس رویا گربه داشت و مامان از گربه بدش می یاد گفت من فقط ماهی نگه می دارم رویا گفت تنگش از این گرداست ؟؟؟مامان گفت بله رویا گفت تنگش رو چهارگوش بگیر ماهی تو تنگ گرد دیونه می شه 

یعنی ماهی ها دیونه شدن ؟؟؟اونقدر دنبال یه گوشه گشتن و پیدا نکردن ؟؟؟

شاید 

ادمی تو زندگیش شاهد چه چیزایی که نیس مثلا سفید شدم موهاش من تا حالا موهای مشکی داشتم و حالا یه دسته جلوی سرم سفید شده بهش نگاه می کنم و به فکر می رم تا حالا 488270روز زندگی کردم 

  نظرات ()
  نویسنده: مریم - ۱۳٩٥/۱٠/۱۳

قدیم ها چقدر وبلاگ های خوب زیاد بود و انها که من دوستشان داشتم یکیش تاملات فلسفی یک بی پدر خودشیفته بود یکی دیکه پزشکی قانونی بود الان تنها وبلاگی که حالم رو خوب می کنه گل سرخ هست خودم هم که چیز جالبی نمی نویسم که فغان بر اورم وای بر اهل ایمان این چه فضایی است ؟؟؟؟کجا رفتند یاران و ...ولی دلم برای بعضی وبلاگها تنگ شده کاش دوباره برگردن گیسو شیرازی هم بود که هنوز تو اینستا هست و همین طور فیس بوک اوه راستی زن بابای امروزی هم بود اونم دیگه نمی نویسه و مارگزیده که الان تحت عنوان بی پروا نوشت می نویسه ولی غمگینه دیگه اون شادی رو تو سطر سطر نوشته هاش نمی بینم انگار دیگه کسی شاد نیس 

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر ۱۳٩٦/٢/٤ ۱۳٩٦/۱/۳٠ تجاوز به روح ۱۳٩٥/۱٠/٢٥ ۱۳٩٥/۱٠/٢۳ ۱۳٩٥/۱٠/٢٢ ماهی ۱۳٩٥/۱٠/۱۳ ۱۳٩٥/۱٠/۱٢ ۱۳٩٥/۱٠/٤
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من درخت نشین کوچ روسپیگری مترو-پريا حبسيات پرتال زیگور طراح قالب