دلم نمی خواد کسی رو به این دنیا اضافه کنم هیچکس رو مگه خودم چه دسته گلی به سر خودم زدم که یکی دیگه رو بیارم ؟؟؟؟؟خودم خیلی حال کردم که حالا باعث بدبختی یکی دیگه بشم !!!!چی کار کردم که یکی دیگه بیاد و .....پدر و مادر هایی رو می بینم که در بدبختی دست و پا می زنن و لی می خوان بجه دار شن و یا پچه دار شدن من نمی فهممشون من درکشون نمیکنم چرا اخه جرا خودت از خیر این دنیا چیدیدی که حالا یکی دیگه رو بر داشتی اوردی ؟؟؟تازه به مسئولیت بچه که فکر می کنم واقعا بیشتر از قبل می ترسم که به چه جراتی اخه تو که خودت شعور و فهم نداری می خوای یه موجود رو شکل بدی تربیت کنی بزرگ کنی تازه بعدش هم که کج و کوله درش اوردی به سینه بکوبی و نفرینش کنی یا شانس بیاری و خوب بار بیاد که اونم لابد به همت خود اون بچه هست نمی دونم مسخره هست وقتی به همکار دیپلمه ای که ماهی 500الی 600درامد داره تو خونه اجاره ای با زنش زندگی می کنه و بچه دومش رو داره می یاره فکر می کنم اخه لعنتی حال می کنی با خودت به فکر ......لعنتی دهن منو باز می کنه

۱۳٩۱/۳/۱ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()
تگ ها:

دیروز مهمون داشتیم کسانی که دوستشون ندارم و لی بهشون لبخند می زنم می خوام سر به تنشون نباشه و می گم سلامت باشین دلم می خواد با لگد پرتشون کنم بیرون و می گم خیلی خوش اومدین کسایی که تا بابا بود خونه ما نمی اومدن الان حس می کنن سایشون برای ما خیلی حیاتیه و می یان که چند ساععتی ما در سایه سارسون بیاساییم و لذت ببریم و خیلی هم لابد تو دلشون حس بزرگتری بهشون دست می ده که الان در نبود پدرم بزرگتر فامیل شدن و پشم و پیلی سفید مجلسن و لاغیر امروز صبح تا مترو رسوندمشون خوشحال بودم که چون دارم راندگی می کنم دیگه با من روبوسی نمی کنن ولی زهی خیال باطل که مرا به تف وجودشون نیالایند و مرا ماچ تفی فرمودند و رفتند

۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()
تگ ها:

یک دوستی دارم !که به شکل احمقانه ای نمی تونم تحملش کنم تازه رفته اروپا و برگشته حدود 20و خورده ای روزو به طرز عجیبی هر موضوعی رو به این می چسبونه و شر رور می گه به طور مثال خودش تا قبل از میلاد دیدن اروپا مثل خر تو خیابون جفتک می نداخت الان که یکی جفتک می ندازه موقع رانندگی چنان چهره وحشت زده ای به خودش می گیره که منم که دارم رانندگی می کنم دلم می خواد دبل جفتک بندازم !!!بعد که از خاطرات خرکیش می گه و به من می گه باورتتتتتتتتتتتتتتت نمی شه چقدر قدشون بلند ه منم با یه نگاه عاقل اندر سفی نگاش می کنم که یعنی خف من خودم رفتم زودتر از تو تو اون خراب شده سبز و دیدم مثل تو هم ندید بدید نیستم که خودش یادش مییاد که من خاک بر سر هم رفتم یه دوتا جا رو دیدم که می گه نه فرانسویا و سوئیسی ها خیلی ظریفن المانی ها و اون طرفم وایکینگ بودن دیگه !!!!!اخ چقدر دلم می خواد پرتش کنم و جفت پا بپرم رو صورتش که با اسفالت خیابون یکی شه....ومن خسته تر ام و حالم بهم می خوره و تهوع دارم و می خوام برم برم یه جای دور من باید یه کاری بکنم  

۱۳٩۱/٢/۱۳ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات ()
تگ ها:

سال نو مبارک ؟؟؟در حالی سال نو می شه که یک قبر تو دلم هست قبر پدرم تا حالا هیچ وقت مرگ این طوری نبوده برام بابا تو هم سال جدید داری ؟؟

۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()
تگ ها:

امروز کسی رو دیدم که شبیه تو بود .....اشک تو چشمام حلقه زد ....بغض گلوم رو فشرد تو جلسه مدیر امور مالی حرف می زد و من حواسم رفته بود به تو به پاهای چاقش نگاه می کردم و به شکم گنده اش دلم می خواست اشک بریزم ولی خودم رو نگه می داشتم مثل همیشه .....دلم می خواست مثل یه ادم دیونه بلند شم و بغلش کنم گریه کنم بوسش کنم جلسه تموم شد با متانت باهاشون خدا حافظی کردم و هیچ کس درد دلم رو نفهمید هیچ کس صدای گریه بی صدای قلبم رو نشنید ..تو شنیدی مگه نه

۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()
تگ ها:

یاد اون شبی می افتم که بابا نگران من بود و می ترسید من طوریم باشه ولی یک ماه هم نکشید که خودش مرد ...واقعا مرد وقتی بعد از 2 رو ز به خاک سپردیمش می خواستم ببوسمش ولی نتونستم ولی خوشحال بودم که مطمئن بودم مرده و اون ترسی رو که داشت که نکنه زنده به خاک سپرده بشه ....مطمئن شدم مردی بابا می ترسیدم سریع تو رو به خاک بسپرن و تو زنده باشی و بترسی وحشت کنی ولی وقتی دیدمت مطمئن شدم که مردی چقدر تو اون لباس سفید عجیب بودی میون اون پارچه ها صورتت چقدر رنگ پریده بود و خونت یخ زده هنوز رد خون کنار دهنت بود یا شاید من خیال می کردم بابا می خوام فراموش کنم ولی نمی شه شبهای بی خوابی تموم نمی شه هر شب و هرشب مثل اینکه همین لحظه هست که تو مردی .

۱۳٩٠/۱۱/۱٧ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات ()
تگ ها:

ای کاش می شد تو گوگل می زدی خدایا چیکار کنم بعد خدا تو سرچ جواب می داد یا کاش خدا یه صفحه تو فیس بوک داشت کاش یه ایمیل داشت کاش خدا یه بار در سال می یومد بین ما می نشست و فیس تو فیس جواب می داد کاش ....

۱۳٩٠/۱۱/۱٧ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات ()
تگ ها:

پدرم مرد خیلی سخت بود وقتی که داشتیم به خاک می سپردیمش و حالا هجوم خاطراتش داره منو از پا در می یاره داره منو می کشه چقدر مظلوم رفتی وقتی خون از گوشه چشمت می رخت انگار خون گریه می کردی یا وقتی پسرت بعد از یکسال و خورده ای اومد بیمارستان صدات کرد و تو بی هوش و بی رمق یه قطره اشک از گوشه چشمت غلطید و بین موهای سفیدت گم شد نمی دونم وقتی که رو تخت نگات می کردم و می ترسیدم دیگه نتونی رو پا هات بلند شی و شاید زمین گیر بشی توی دلم بهت گفتم تصمیمت رو بگیر یا سالم برگرد یا برو و تو رفتی من از مرور اون رو زها اون 18 روز دارم از پا می یوفتم بهت گفتم تصمیمت رو بگیر بابا برگرد یا برو و حالا هر شب با خودم می گم بیا به خوابم بیا بهم بگو چطوری کجایی به چیزی احتیاج نداری دلت برای ما تنگ نشده ؟؟؟بیا بابا بیا التماس می کنم بهت ..من دارم از پا می یوفتم حالم خیلی بده خیلی بده شبها خوابم نمی بره بالا می یارم و روزها تمام بدنم درد می کنه دلت برام نمی سوزه کاش بیای و اینجا رو بخونی کاش ان لاین می شدی کاش ...

۱۳٩٠/۱۱/٩ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()
تگ ها: